تبليغاتX
بادکنک سوراخ


خطوط  کاغذ  من  مانده  زیر  برف  سکوت
و  منجمد  شده  حتی  چهار حرف سکوت

صدای   تو   که  پر از  دانه‌های  اعجازست
عقیم   می‌ماند   در  رکود   ژرف   سکوت

ولی    تو   باز   به   آغوش  باز    می‌آیی
به میهمانی  هر روز من،  به صرف سکوت

بیا،     دوباره   بیا،   تا    حریم    آغوشت
رهایمان  کند از  های‌و‌هوی  حرف سکوت

صدای  اشک  مرا گوش کن،  که این الکن
ترانه‌ایست که می‌ریزمش به ظرف سکوت

مباد     دلخوشی     واژه‌های     اجباری!
که من هنوز خوشم با غم شگرف سکوت

+ نوشته شده در  جمعه ششم اردیبهشت 1387ساعت 10:8  توسط احسان شفیعی زرگر  | 


حتما شنيده‌ايد،‌ و شايد ديده‌ايد،‌ كه «گربه را هر جور از بالا ول كني،‌ چهار دست و پا فرود مي‌آيد». خب،‌ سوال اينجاست كه چرا؟ آيا گربه متوجه ارتفاع نمي‌شود؟ يعني ساختار مغزش در درك مفهوم ارتفاع مشكل دارد؟ يعني متوجه نمي‌شود كه اصولا وقتي موجود زنده‌اي را مثلا از ارتفاع پنجاه متري،‌ آن هم پا‌ در ‌هوا،‌ پايين بيندازي اگر ده بار هم حضرت ابوالفضل به دادش برسد و از توی بغل عزرائيل بقاپدش،‌ بار يازدهم ديگر ناچار است لت‌و‌پار بشود و جان بدهد؟ چطور گربه مي‌تواند اينقدر راحت اين قانون عقلاني را نقض كند؟ چهار دست و پا بيفتد زمين و باز شروع كند به دويدن كه انگار نه انگار...

نكند اين موجود شوخي‌اش گرفته؟ نكند موجودي باشد آنقدر خودساخته و خودشناخته،‌ آنقدر درگير با معنا، كه به نيرويي و بُعدي وراي آنچه ما مي‌شناسيم رسيده،‌ و آن چيزي را كه موجودات ظاهربين و عادت‌زده‌اي مثل من و شما «قانون عقلاني» مي دانند، خيلي راحت زير پا مي‌گذارد و به ناداني ما پوزخند مي‌زند؟ ولي خب بعيد است. حتما گربه‌ي مرده زياد ديده‌ايد. من خودم يك بار يكي‌شان را  با پاره‌آجر كشتم، چون كه جوجه‌ام را خورده بود. پس گربه بالاخره مي‌ميرد. و از من بشنويد كه راحت هم مي‌ميرد و تازه موقع مردن توي چشم‌هايش پر است از ضعف و التماس...

شايد بگوييد گربه احتمالا در زندگي به چيز بزرگي رسيده است. به يك حقيقت زيبا. آنقدر زيبا و آنقدر مطلق،‌ كه نمي‌شود به اين راحتي‌ها از آن دل كند. و عطش ماندن در اين زيبايي به او قدرتي مي‌دهد كه تا آخرين لحظه با حقيقت مسلمي مثل مرگ بجنگد،‌ حتي اگر از ارتفاع پنجاه متري پرتش كرده‌باشي. ولي شما را به خدا داستان نسازيد... چشمتان را باز كنيد و نگاهي به زندگي‌اش بيندازيد. غير از اين است كه بايد براي يك تكه استخوان ماهي تا كمر توي زباله فرو برود؟ غير از اين است كه در هر ساعتي از شبانه‌روز ممكن است خلوت و امنيتش به خطر بيفتد؟ غير از اين است كه اگر روزي من و شما از كنارش رد شويم و او نترسد و فرار نكند و همانطور بهمان زل بزند،‌ به ما بر مي‌خورد و با لگد مي‌زنيم زيرش؟ غير از اين است كه اگر زنش را از جلوي چشمش برداشتيم و برديم دادش به هيچ‌جا نمي‌رسد؟ حالا اگر موضوع حرفمان گربه‌هاي سفيد خانگي اروپا بود كه مثلا صاحبشان يك دختر مو‌بور 18 ساله است، يك چيزي. من هم اگر جاي آن‌ها بودم زندگي را دودستي مي‌چسبيدم. ولي آخر اين گربه‌هاي پاپتي و توسري خور دور و بر ما...؟

نمي‌شود فهميد. واقعا نمي‌شود فهميد. فقط خدا را شكر كه گربه‌ها گربه‌اند و ما آدم. اگر اين دنده‌پهني و بيعاري‌شان به ما آدم‌ها هم سرايت مي‌كرد، ممكن بود كه مثلا از ساعت 7 صبح تا شش بعد از ظهر جان بكنيم،‌ ماهي سيصد هزار تومان حقوق بگيريم،‌ ماهي دوبار بتوانيم گوشت بخوريم،‌ وقتي بچه‌مان مي‌گويد دوچرخه مي‌خواهد كبوتر روي ديوار را نشانش بدهيم،‌ بنزين سهميه‌بندي شود و ديگر نتوانيم مسافركشي كنيم،‌ وقتي پليس دارد برايمان قبض جريمه مي‌نويسد التماسش كنيم كه ننويسد و او نگاهمان نكند،‌ كرايه‌ي خانه بعد از يك سال سه‌برابر بشود،‌ سه ماه حقوقمان را ندهند،‌ درد قفسه‌‌ي سينه‌مان را نديده بگيريم،‌ موش زندگي‌مان را بردارد، بي هيچ بهانه‌اي به ماشينمان ايست بدهند و هفت سوراخش را بگردند، دهنمان را بو كنند،‌ پدرمان در هواي مرطوب بيمارستان بميرد،‌ پسرمان كراك بكشد،‌ و آخرش هم دخترمان را بگيرند و خبرمان كنند كه برايش «لباس» ببريم و «آزاد»ش كنيم... ممكن بود بعد از همه‌ي اين ها باز هم سر بلند كنيم و بگوييم «كي گفته بايد بعد از چنين سقوطي مرد؟».

نه! ما آدم ها گربه نيستيم. ما خوب مي دانيم زندگي زماني ارزش دارد كه بشود زندگي كرد. و اگر نشود،‌ خود‌به‌خود با كوچكترين سقوط از كوتاهترين ارتفاع، مي‌ميريم.     

+ نوشته شده در  پنجشنبه چهارم مرداد 1386ساعت 0:31  توسط احسان شفیعی زرگر  | 


هوای کوچه، سرد

خیال شعله های سرخ شومینه

امشب کلید خانه را جا نگذاشته ام.

+ نوشته شده در  سه شنبه دوازدهم دی 1385ساعت 12:41  توسط احسان شفیعی زرگر  | 


نه. آلان هيچ فايده‌اي ندارد. يعني در واقع هيچ لذتي ندارد. باشد براي يك وقت ديگر.

اصلا آدم منظورش چيست از اين‌كه چيزي بنويسد؟ چند‌تا حالت دارد؟ چند‌تا شاخه دارد؟ حتما تا حالا آنقدر اجداد ميمونيمان را از ياد برده‌ايم كه مغزمان دلش بخواهد براي هر چنين چيزي جمع و تفريق كند و به اعداد ثابتي برسد. مغز من هم البته از اين چند‌هزار سال تكامل پسا‌ميموني بي‌بهره نبوده،‌ ولي از طرفي حال‌و‌حوصله‌ي جمع و تفريق را هم از بچگي نداشته. گيرم كه اصلا نواده‌ي خوبي براي اجداد انسانيش نيست. ولي به‌هر‌حال مغز من براي اين تن پروريش دليل مي‌تراشد كه: اصلا به من چه كه آدم‌ها به چند دليل مي‌نويسند؟ خب لابد يك عده براي خالي كردن احساساتشان،‌ يك عده براي راه انداختن فكرشان،‌ بعضي‌ها براي آگاه كردن آدم‌هاي دور‌ و‌ برشان و عده‌اي هم براي جذب كردن شريك جنسي...

اما من براي تبرئه شدن مي‌نويسم. براي از گردن خودم باز كردن. براي "عاقل اندر سفيه" نگاه كردن. براي جدا كردن خودم از عده‌اي آدم مقصر. از عده‌اي آدم نادان، باري‌ به ‌هر جهت، گمراه،‌ كم‌فهم. براي اين‌كه بتوانم همان طور كه دود پيپ را بيرون مي‌دهم سرم را به اين طرف و آن طرف تكان بدهم و بگويم: "مردم..."،‌ "اين مردم..."،‌ "با وجود اين مردم..."

براي همين است كه الآن اصلا براي نوشتن وقت خوبي نيست. وقت خوبي نيست براي نوشتن چيزي كه يكي دو روز پيش توي خيابان ديده‌ام. كه پشت چراغ قرمز دو نفر راننده با هم جر و بحثشان مي‌شود. كار به رد و بدل كردن چند‌تا بد و بيراه مي‌كشد. بعد يكي از راننده‌ها (كه بر حسب اتفاق ريش بلند جو ‌گندمي دارد) پياده مي شود. مي آيد سراغ آن يكي (كه مرد ميان سال كوتوله‌ايست). خوب كتكش مي زند. شلوارش را از زانو به پايين جر مي‌دهد. و بعد مي‌نشيند پشت ماشينش (ماشينش... اين ضمير ملكي متصل "_َش" شايد بخواهد خودش را بزند به نفهمي و جوري قيافه بگيرد كه انگار مرد ريش‌دار رفته و پشت ماشين خودش نشسته. اما نه. مي نشيند پشت ماشين مرد كوتوله...). با صداي بلند آدرسي مي دهد كه "حالا بيا فلان جا ماشينت را بگير". و بعد لابد كلاج، دنده يك، گاز،‌ كلاج آزاد... مي‌رود و مرد كوتوله با شلوار پاره وسط خيابان مي‌ماند. ماشین مرد ریش دار لابد با فشار دکمه ای جیغی می کشد و قفل می شود.   

نه. حالا براي تعريف كردن اين ماجرا وقت خوبي نيست. و بعد نوشتن اين كه "اين مردم تا وقتي كه حق و حقوق خودشان را ندانند همين بلا بايد به سرشان بيايد."

همه‌ي اين‌ها را يك روز ديگر مي‌نويسم. كه لااقل صبحش وقتي توي تاكسي نشسته‌ام و راننده اش يك نفر ديگر را هم روي صندلي جلو كنار من سوار كرده، به اين بهانه كه حوصله‌ي جر و بحث را ندارم سكوت نكرده باشم. يك روز كه غذاي آشغال دانشگاه را با ولع نخورده باشم،‌با اين توجيه كه بالاخره بايد اين شكم را يك جوري سير كرد. روزي كه بي ادبي كارمند بانك را زيرسبيلي رد نكرده باشم،‌ از ترس اين كه برايم دردسر درست شود.

روايت اين ماجرا فقط در يك چنين روزي لذت دارد. كه: پشت چراغ قرمز،‌ دو نفر راننده... و بعد: مردم... اين مردم... با وجود اين مردم...     

 

+ نوشته شده در  دوشنبه سیزدهم آذر 1385ساعت 19:58  توسط احسان شفیعی زرگر  | 

 

بگذار برگ های آخر هم بریزند!

برگ های آخر

و بعد از آن هیچ جوانه ای!

 

این بار بابک بیات.

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه هشتم آذر 1385ساعت 8:19  توسط احسان شفیعی زرگر  | 


روزنامه فروش ها

                    از باران

                             بدشان می آید.

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و ششم مهر 1385ساعت 10:41  توسط احسان شفیعی زرگر  | 


بی شک بر روی صندلی هايمان آرام می گرفتيم
و جرعه جرعه از جام هايمان
لب تر می کرديم،
فرصت ديدارمان
تنها اگر در مهمانخانه ای آرام و قديمی می بود.
اما صف بسته در ميدان جنگ
و با نگاه های وحشی بر هم دوخته
حکايت چيز ديگری بود
تا پاسخ هر گلوله اش را با گلوله ای بدهم
و سر انجام
در هديه کردن مرگ به او
پيشدستی کنم.

چه بيهوده به دنبال دليلی می گردم...
کشتمش چرا که دشمن من بود !
دشمن من بود !
دشمنم !
همين و بس !
و دليلی چنين واضح، بايد که سرانجام
جستجوی بی سر و سامان ذهنم را
به پايان برساند.

او هم مثل من شايد
درمانده ای بود در پی لقمه نانی
او هم شايد
به دنبال راهی برای سير شدن
از اين کوچه به آن خيابان پرسه زده بود
و چاره ای برايش باقی نمانده بود
جز تصور زيستنی بی دغدغه
پس از احتمال نمردن.

چه بيهوده به دنبال دليلی می گردم...
بی شک ميدان جنگ
با همهً اعجاب و باور ناپذيريش
تکه ای انکار ناشدنی از زندگيست.
جايی که می خانه نيست
تا با مرد روبرويت هم پياله شوی.
جايی که خيابان نيست
تا به مرد نيازمند گوشهً ديوار سکه ای بدهی.
جايی که ميدان جنگ است
تا با گلوله ای
در هديه کردن مرگ به مرد مقابلت
پيشدستی کنی.

                                              توماس هاردی 
                                                           ترجمه از : خودم
                                                 

+ نوشته شده در  پنجشنبه ششم مهر 1385ساعت 19:41  توسط احسان شفیعی زرگر  | 

 

چه لزومی دارد

                   که

                     دو تا باشیم ؟

+ نوشته شده در  جمعه سی و یکم شهریور 1385ساعت 20:35  توسط احسان شفیعی زرگر  | 


همه چیز دارد یک کمی بی مزه می شود. واقعا همه چیز. دیگر آدم چندشش می شود از این همه کنایه، از این همه تمثیل. آن کلک قدیمی که آدم حرف هایش را و عقده هایش را بسته بندی کند و شکلات پیچ کند و چیزی تولید کند در عرصۀ ادبیات، در عرصۀ موسیقی، در عرصۀ نقاشی و در عرصۀ سکس، دیگر به او آن دلخوشی را نمی دهد که بتواند شب با خیال راحت پلک روی هم بگذارد.

شرق توقیف شد. و من اصلا طعنه و متلکم نمی آید.

حالا دیگر احتمالا جذاب ترین چیزی که می شود روی دکۀ روزنامه فروشی پیدا کرد همان عکسهای ریز و درشت هنرپیشه های خوش تیپ و فوتبالیست های محبوب و خواننده های مردمی است. همان ها که تمام سعیشان شاد کردن دل مردم است. و دیگر نمی توانی ورق بزنی و "فرهنگ" را بخوانی و ورق بزنی و "بت های ذهنی" را بخوانی و ورق بزنی و "اندیشه" را بخوانی و ورق بزنی و "کرگدن نامه" را بخوانی و به خدا اصلا حتی زیر چشمی هم به مقاله های سیاسی نگاه نکنی.

مهم نیست. بگذار ما در عوض تمام ته ماندۀ دوران دانشجوییمان را خلاصه کنیم در مسخره کردن سریال نرگس. بگذار تمام تفاوت خواصانه مان را خالی کنیم در هر شب نشستن و تماشا کردنش، فقط برای این که به دیالوگ های احمقانه اش پوزخند بزنیم، و نه اصلا برای این که بدانیم بالاخره قاتل کیست. بگذار همین طور منتظر بمانیم تا شرقی باز شود و شرقی بسته شود و شرقی باز شود و شرقی بسته شود...

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و دوم شهریور 1385ساعت 14:25  توسط احسان شفیعی زرگر  | 

یکی از راه های مناسب برای رو کردن لایه های پوشیدۀ شخصیت آدم این است که او را در یک موقعیت کاملا جدید قرار بدهیم و عکس العمل هایش را ببینیم. مثلا اگر من به جایی تلفن بزنم و صدای آن طرف خط را بشنوم که می گوید "الو" این گفت و شنود هیچ ارزش علمی یا روشنگرانه ای برایم ندارد، چون سوژه ای که تحت نظر من است هیچ کار خاصی نکرده جز این که به موقعیتی کاملا عادی واکنشی به همان اندازه عادی نشان بدهد. طبیعی است که این قضیه هیچ شانسی به من نمی دهد که به دنبال ابعاد پنهان شخصیت او بگردم.
مثلا از کجا می توانم مطمئن باشم که فلان مغازه دار که موقع خرید کردن من مدام از در صمیمیت در می آید و لبخند می زند سر چند تا سکۀ ناقابل خفه ام نکند؟ خب، پس بهترین کار تحریک کردن این آدم است برای این که عکس العمل های غیرقابل پیش بینی اش را رو کند، عکس العمل هایی که خیلی چیزها می شود ازشان فهمید.
چند تا مثال می زنم:

۱-می روم توی نانوایی و ده تا نان می خرم و پولش را که فوقش بشود دو سه تا سکه، با درشت ترین اسکناسی که می شود توی بازار پیدا کرد می پردازم و یک جوری که انگار عین خیالم نیست می گویم باقیش را نمی خواهم. حرص و جوش نانوا را برای پول خوب زیر نظر می گیرم که به خیال خودش دارد از خل وضعی من حداکثر استفاده را می برد. می روم بیرون. پنج دقیقه بعد دوباره بر می گردم توی مغازه، اما این بار یک افسر پلیس با خودم آورده ام و ادعا می کنم که نانوا باقی پولم را بالا کشیده و پس نمی دهد. خوب به رفتارش دقت می کنم که چطور از بدذاتی من کفرش در آمده و بابت از دست رفتن پولی که از آسمان افتاده بود توی دامنش غصه اش گرفته. گیج و وحشت زده شروع می کند به تته پته کردن و برای پلیس که با سوء ظن به او زل زده عذر و بهانه های غیرقابل فهم می آورد. اما لابد پلیس اصلا نمی تواند قبول کند که کسی باقی پولی به آن درشتی را نخواهد. نانوا گردن کج می کند و پولی را که طلبکارم پس می دهد و من هم ژست بنده نوازانه ای می گیرم و می گویم که ترجیح می دهم از این اتفاق ناخوشایند چشم پوشی کنم. افسر پلیس که می شود گفت کمی مایوس شده می گوید "هر طور میل شماست". من هم با رضایت کامل به صورت نانوا نگاه می کنم که چطور یکهو خیالش راحت می شود.

(دقت کنید که صحبت ما فقط در حد فرضیه است . این نانوا ممکن است همین طوری که گفتیم عمل کند، اما آن یکی که دوتا کوچه پایین تر است شاید اصلا از حضور پلیس ککش نگزد و با قیافۀ حق به جانب بگوید که باقی پولم را داده است و... همین طور که می بینید با تکرار کردن این آزمایش با نانواها و خصوصا پلیس های مختلف می توانیم عمق وجود نانواها را ببینیم، و تا اندازۀ کمتری عمق وجود پلیس ها را)

۲-یکی از دوست هایم را برای شام به خانه ام دعوت می کنم. وقتی که می آید همان جا جلوی در جلوش را می گیرم و نمی گذارم بیاید تو، به این جرم که دوازده یا چهارده سال پیش دوست دخترم را که صد البته در حد جنون عاشقش بوده ام از چنگم درآورده. تماشا می کنم که چطور هاج و واج مانده (فوقش دو-سه ماه است که همدیگر را می شناسیم) و شک برش داشته (یعنی ممکن است من همان باشم که...) و یا چطور متاسف می شود یا عصبانی می شود...

۳-سوار اتوبوس می شوم و می گویم که می خواهم فلان جا پیاده شوم. وقتی رانندۀ اتوبوس که وقت نمی کند چشم از ترافیک بر دارد دست دراز می کند که بلیتم را بگیرد، یک مهرۀ رخ شطرنج و یک پر اسفناج می اندازم کف دستش. حالا سوال اینجاست : رانندۀ اتوبوس، آدمی که همین جوری هم اعصاب درست و حسابی ندارد، چطور از پس تفسیر این هدیۀ معماگونه بر می آید؟

۴-یک سفر می روم به شهر تاریخی ماردل پلاتا و وارد یکی از اعیانی ترین هتل هایش می شوم. همین که دختر خدمتکار کمی دور می شود جایم را همانجا وسط تالار پهن می کنم و یک چرت جانانه می زنم که حسابی خستگیم در برود. و حقش هم همین است که خصوصا بعد از چنان سفر خسته کننده ای آدم همان جا بساط خواب را مهیا کند.

۵-یک شاه کلید جور می کنم و هر وقت که صاحب خانه ها می روند بیرون، وارد خانه شان می شوم. راحت یک جایی لم می دهم، سیگار می کشم، ویسکی می خورم و تلویزیون تماشا می کنم تا برگردند. همین که سوژه ها از راه می رسند شروع می کنم با غیض سرشان داد زدن و برایشان انگشت می کشم که "به چه جراتی دارید وسط خانۀ من پیاده روی می کنید؟" و به توضیحاتی که می دهند هیچ توجهی نمی کنم، یا شاید هم توجه می کنم (چندان فرقی نمی کند). بهشان می گویم که سند خانه را نشانم بدهند، اما اجازه نمی دهم کشویی را که با آن وضع خنده دار اعا می کنند که سند تویش است باز کنند، چون که آن کشو بخش ثابتی از اثاثیه ای است که آن هم به نوبۀ خودش بخش ثابتی از خانۀ من است و در نتیجه هیچ جور ممکن نیست که بشود تویش سند خانۀ چند تا غریبه را پیدا کرد. چند تا آدم مشکوک، یا شاید اصلا چند تا مجرم، چند تا عضو شناخته شده از دنیای تبهکارهای رذل...

۶-با یک دختر با وقار، یک کمی خنگ و فرضا خیلی خوشگل آشنا می شوم. یک روز با او قرار می گذارم، می گویم که دوستش دارم، با هم نامزد می شویم و خلاصه روز عقد کنانمان می رسد . مراسم توی خانۀ خودشان برگزار می شود، کسی سلامتی می دهد و پیک اول را می نوشد. بعد صدای سلامتی دوم می آید و بعد سومی و بالاخره لحظه ای می رسد که همه کلی انتظارش را کشیده اند، یعنی زمانی که داماد، که پسر فوق العاده متین و موقری است البته بالفرض که همچین موجودی اصلا روی زمین پیدا می شود کادوی زیبایی را که آن هم در موردش پچ پچ کرده اند به نامزدش تقدیم می کند. همان طور که لبخند عشق و شادی روی لبهایم است بسته ای را که ابعاد خیره کننده ای دارد به او می دهم. عروس خانم وزن بسته را امتحان می کند و با خودش می گوید که معرکه است. چشم های مهمان ها از فضولی دارد از حدقه بیرون می زند. همه دورمان حلقه می زنند و زن ها از سر و کول عروس خانم که دارد هفت آسمان را سیر می کند بالا می روند. کاغذ کادو و پاپیون تزئینی اش ول می شوند توی هوا. حالا یک جعبۀ آنچنانی که با پوست سیاه بز کوهی آستر شده نمایان می شود. دلبند من با خودش می گوید : "یک تکه جواهر گران قیمت!" و همان برق طمع را که توی چشمهایش می بینم برای راضی شدنم کافیست. انگشت هایش بدو می روند سراغ قفل خودکار. زبانۀ قفل تقۀ نرمی می کند و می پرد بالا و هدیۀ رنگ رنگی و سرحال من که یک مار مرجانی بسیار سمی ست پیچ و تاب می خورد و دور بازوهای مرمرین دلبند من می خزد تا آزادی اش را جشن بگیرد.

۷-خوب منتظر می مانم تا رئیس شرکتی که برایش کار می کنم برود توی دفتر مفروش و مجللش و با مهم ترین ارباب رجوعش که قرار است با او یک قرارداد خرید با ارقام نجومی ببندد گرم صحبت شود. آرام در می زنم. صدای رئیس را می شنوم که "بفرمائید تو". با قدم های شمرده و مودبانه وارد می شوم. همان طور که طرح لبخند محتاطانه ای روی لبهایم است می گویم "ببخشید قربان". می روم سمت قفسۀ بزرگ و تر و تمیز کنار دیوار، درش را باز می کنم و شروع می کنم به شاشیدنی سیل آسا روی پوشه ها، کتاب ها، وسایل، قراردادها، اسناد و کاغذهایی که ممکن است چیزهای مهمی باشند یا نباشند.

چالش روانی ممکن است تا حدودی اضطراب به همراه داشته باشد (مثل هر چالش دیگری) که نشان می دهد فرد تحت فشار جدی قرار می گیرد (مثل هر چالش دیگری). اما مگر این ناراحتی ها در مقابل لذت دیدن واکنش هایی که چالش روانی بر می انگیزد اهمیتی دارند ؟
به هر حال، این چیزی ست که من تصور می کنم. اعتراف می کنم که فقط یک نظریه پردازم و شاید اصلا هیچ وقت افکارم را عملی نکنم. اما شما می توانید، و به نفعتان است که این کار را بکنید.  

                                                                                                                   نوشتهْ: فرناندو سورنتینو

                                                                                                                          ترجمه از: خودم

 

+ نوشته شده در  جمعه سوم شهریور 1385ساعت 22:2  توسط احسان شفیعی زرگر  |